تبلیغات
وبـلاگ تـخـصـصـی حـسابداری و حسابرسی - بلاخره طاقت پدر در فراغ همسر و مادر فرزندانش طاق شد و پرکشید
وبـلاگ تـخـصـصـی حـسابداری و حسابرسی
کفی بالله حسیبا

 
بلاخره طاقت پدر در فراغ همسر و مادر فرزندانش طاق شد و پرکشید

هفتم خرداد ماه سال 1393 ساعت 2/5 بعد از ظهر انتخاب مادرم بود برای پرکشیدن و آسمانی شدن .صبح آن روز با پزشک معالجش صحبت کردم .و او از موفقیت آمیز بودن عمل گفت و اینکه قرار است فردای آن روز شوم مادرم را به بخش منتقل کنند.
از پزشک دستور غذایی خواستم نظرش آب هویج و بود و شیره گوشت و چند تا پماد برای خشکی لبهایش.
سریع تهیه کردم به بیمارستان برگشتم و به پرستار بخش سی سی یو دادم . و برای تسویه حساب با بیمارستانی که قبلا مادرم بستری بود رفتم . در بیمارستان پزشک متخصص قلب را دیدم و در باره وضعیت قلبی مادرم سوال کردم اما دکتر از وضعیت قلبش رضایت چندانی نداشت .بلاخره کارم تا ساعت 2 عصر طول کشید و با خودم گفتم حالا که نزدیک بیمارستان هستم بروم یکبار دیگر هم مادرم را ببینم و به سمت بیمارستان حرکت کردم.
ساعت ملاقات بیماران سی سی یو شروع نشده بود برای همین کمی صبر کردم برادرانم هم آمده بوده یکی از آنها  آشفته بود میگفت خواب بد دیده و برای همین آشفته بود .
ساعت ملاقات که شروع شد وارد سی سی یو شدیم پرده پنجره ای که مادرم را از پشت آن ملاقات می کردیم پایین بود دلم هری ریخت . گفتم شاید پرستار فراموش کرده پرده را بالا بزند از زیر پرده نگاه کردم اما تخت خالی بود آسمان بر سرم خراب شد . سریع تخت بقلی را نگاه کردم باین امید که جایش را عوض کرده باشند اما اون بیمار هم مادرم نبود که نبود که نبود.
سراسیمه و بدون توجه به رعایت وضعیت بهداشتی سی سی یو وارد بخش شدم وقتی چشمم به پماد و غذایی که برای مادرم آورده بودم افتاد و دیدم استفاده نشده دیگر نفهمیدم و کل سی سی یو را بهم ریختم . هر چیزی جلوی دستم بود پرت میکردم و هیچکس نمیتوانست کنترلم کند حتی نگهبانها و حراست بیمارستان.
بلاخره از بیمارستان  بیرون آمدم اما نمیدانستم کجا بروم
از همدیگر جدا شدیم و من تنها سوار ماشینم شدم و به سمت روستا حرکت کردم . چندین خیابان را اشتباه رفتم تا بلاخره از شهر خارج شدم در تمام طول مسیر 45 کیلومتری تا منزل پدرم های های گریه میکردم و فریاد میزدم و نفهمیدم چطور به منزل رسیدم
پدرم داخل منزل نشسته بود تا مرا دید حال مادرم را را پرسید و من نتوانستم خودم را کنترل کنم و در بغلش افتادم و زار زار گریه گردم و از همان موقع بود که دنیای پدرم خراب که سهل است بهتر است بگویم نابود شد.
مراسم تشییع و تدفین و ختم مادرم یک روز قبل از تولد آقا امام حسین(ع) و قمر بنی هاشم(ع) انجام شد و من برای دومین بار بود که نمیتوانستم آرزوی جشن گرفتن تولد قمر بنی هاشم(ع) را که مدتها بود نیت کرده بودم عملی کنم ..
بلاخره مراسم هفتم و چهلم مادرم را برگزار کردم بدون اینکه پرکشیدنش را باور کنم. انگار مثل قبل که میرفتم و از اونها پذیرایی میکردم فکر میکردم هنوز هیچ چیز عوض نشده و مادرم زنده است. اما او نبود که نبود که نبود.
تنهایی پدرم و دهن کجی ها و ناملایمت های  خانواده آزارم میداد و چون من تهران بودم و پدرم در شهرستان بود نمیتوانستم خیلی از ایشان پذیرایی کنم و هر دو هفته یکبار خودم را باو میرساندم و کنارش میماندم. تا اینکه تمام نا گفتنی ها و درد و رنج ها باعث شد تا  بعد از تاسوعا و عاشورا حال پدرم بدتر شود و دیگر نتواند تنهایی و فراغ همسر و مادرم را تحمل کند و سکته کرد
پدرم را به منزل برادرم آوردم .  اگر چه ما چهار برادریم و یک خواهر اما در تمام این روزها فقط من بودم و برادر قبل تر از خودم که عاشقانه پدر و مادرم را دوست داشتیم و در تمام این روزها و سالهایی که پدر و مادرم ناتوان بودند انگار که حجاب و پرده ای بین من و همسر و فرزندم کشیده شده بود و اصلا آنها را نمیدیدم و فقط به فکر پدر و مادرم بودم  و الحق و الانصاف که آنها هم هیچ اعتراضی نداشتند و ممانعتی بعمل نمی آوردند که جا دارد همین جا از آنها تشکر کنم .
از نیمه آبانماه 93 که پدرم منزل برادرم بود تنها من بودم و برادرم و خانوادهایمان و بچه های برادرم. حتی نوه اش عاشقانه پدرم را می پرستیدند و باو محبت میکردند.
تا اینکه کم کم پدرم حافظه اش را از دست داد و گاهی ما را هم نمیشناخت اما مگر برای ما فرقی میکرد ما که او را میشناختیم و قدر زحمات شبانه روزیش و دست های پینه بسته اش را میدانستیم. و حاضر نشدم حتی برای یک لحظه فکر خانه سالمندان و غیره را هم به ذهنم راه بدهم .
پدرم نامش علی بود و پانزده ماه بعد از فوت مادرم ، در بعد از ظهر روز نهم مهرماه 1394 مصادف با عید سعید غدیر دعوت خدا و مولایش علی (ع) را لبیک گفت و به مهمانی و عیدی مولای متقیان شتافت و روحش به آسمانها پر کشید و اینبار پدرم بود که آسمانی شد.
فردا هفتمین روز درگذشت پدرم هست اگر چه او بین ما نیست و نمیتواند ما را ببیند اما او از آسمانها تسلط بیشتری به ما دارد و لطف و کرمش به اذن خدا بیشتر شامل ما خواهد شد. ادامه دارد




طبقه بندی: بلاخره طاقت پدر در فراغ همسر و مادر فرزندانش طاق شد و پرکشید، 
برچسب ها: بلاخره، طاقت، پدر، در، فراغ، همسر، و،
ارسال توسط محمد فراهانی

VPN setup

قالب وبلاگ

دانلود رایگان